< عاشق باش
عاشق باش
ديگران رو ببخش نه برای اينكه سزاور بخششند بلكه برای اینکه توسزاوار آرامشی
جمعه ششم خرداد 1390
علم بهتر است یا ثروت

چیزی که در زمانی نه چندان دور به ما یاد میدادند این بود که فکر کنیم علم بهتر است یا ثروت، شاید ان موقع فقط به اندازه نوشتن یک انشاء به آن فکر میکردیم و نمیدونستیم چه معنی ای در این جمله نهفته هست؟

همان دوره ی نوجوانی هم هیچ کس اتفاق نظر نداشت، هرکسی عقیده ی خاص خودش رو داشت ولی بیشتر باز به این فکر میکردن که خوب علم میتوانه بهتر باشه چون آگاهی انسان وقتی بالا میره دید به خیلی چیزها تغیر میکنه و چون انسانیت آدم رشد میکنه میشه آن موقع به ثروت هم رسید نه ثروتی که یک شبه به دست بیاد.و عده ای هم میگفتند وقتی پول داشته باشی همه چی درست میشه و با پول میشه علم رو هم خرید.

با همین ذهنیات که کدام میتونه بهتر باشه از آن گذشتیم و یک انشاء نوشتیم و نمره ای هم گرفتیم که حتی یادم نیست چند بود.اصلاً دبیر آن موقع انشاء هارو خوانده یا اینکه همه رو با اینکه کدامیک از دانش آموزان وضعشون بهتره اندازه گرفته و نمره داده!حالا بعد از گذشت زمان فهمیدم که ثروت خیلی سنگین تر و خیلی مهمتر و داغ تر از علم است، انگار ثروت علم رو هم ذوب کرده ولی نه، اینقدر داغه انگار عشق، انسانیت، بزرگ منشی، وقار، حیاء، مناعت طبع، دوستی و خیلی چیزارو در خودش ذوب کرده.(باز صد رحمت به آن موقع که اگر هم فکری میشد این بود که ثروت داشته باشیم ولی الان اینقدر طبع ها آمده پائین که کسی به ثروت هم فکر نمیکنه بلکه خودش و به آب و آتیش میزنه داشته های فروختنیش رو در معرض فروش قرار بده که اگر بتونه هزار تومانی بیشتر به دست بیاره)

و الان فقط چشم ها با دیدن مال دنیا برق میزنه، همینکه فکر کنیم فقط یک شب هر طور که شده آن رو داشته باشیم برامون مهم خواهد بود و اینکه چه بلائی سر کسی بیاد و یا چه خواهد شد برامون مهم نیست، به نظر میاد لذت داشتن پول خیلی بیشتر از عذاب ادم ها است و این نوع طرز فکر به کجا خواهد رفت!؟ و آیا به انتهائی میرسه؟ و انگار اصلا تمامی نداره.

کاش انسانیت، عشق، محبت و ... رو با دنیا عوض نمیکردیم و ای کاش هنوز انسان هائی باشند ارزش هارو هنوز ارزش بدونند و کرامات انسانی رو دیانت.

یک سیاست مدار گفته همه آدم ها خریدنی هستند و فقط قیمت آنها متفاوت هست.حالا برای من این سوال پیش میاد یک آدم 70 کیلوئی

کیلوئی چنده؟


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 16:19 توسط : محمد سیروس
دوشنبه یازدهم آبان 1388
تولدت مبارک

 

تولدت مبارک؛ براي آنکه دوستش داري و براي آنکه اهميت بيشتري برايش قائلي، و آرزوي بهترينها رو براي او داري.

تولدت مبارک؛ همراه با يک دنيا محبت، نه درحصار کلمات بلکه در دفتري که بايد پنهان کرد که مبادا خوانده شود.

تولدت مبارک؛ همراه با رايحه عشق در دل که هيچ راهي به آن براي هيچ کس نيست.

 تولد، نفسي  تازه، انديشه اي نوست؛

تولد، تبلوري نو در جهان هستي ست؛

تولد، ديدن با چشمي بي نظير و شنيدن با گوشي دگراست، و از همه مهمتر گويش با ادبياتي است منحصربه فرد.

با هر تولد تنها فکري که به مغز خطور مي کند آغاز زندگي ست، شروع دنيايي جديد، ايده نو، تغييري نوين و آرزوهاي دست يافتني و دست نيافتني.

به دور از بعد زمان، گاهي با شروع يک بازدم، نفس ميليونها انسان بي گناه

قطع خواهد شد و اين که چرا اين اتفاق مي افتد، از درک ما آدمها خارج است.

چه آدمهايي آمدند و خون صدها هزار نفر رو براي رسيدن به هدفشون ريختند

چه سرنوشتهايي رو عوض کردند که اثر آن، نسلها باقي خواهد ماند .

گاهي تولد، تولد نيست و نبايد براي آن جشن گرفت و شادي کرد و يا گذر عمرش را با شمع شمرد.

 

 


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:59 توسط : محمد سیروس
جمعه یازدهم مرداد 1387
باتلاق فکر

 

تا حالا توی باتلاق گیر کردید ؟

مطمئنا نه ! ولی همه به نوعی از اون وحشت داریم  !!!!

و میدونیم اگه گرفتار بشیم رهایی از اون کار سختی خواهد بود

به نظر من چیزی که از همه مهمتره و شاید بهش توجه نمی کنیم میشه

بنوعی باتلاق فکر نام برد . افکاری که برای خودمون میسازیم و انقدر پرورش

و وسعت میدیم که در اون فرو میریم و برای رهایی متوصل میشیم به افکاری

که خود رشد داده ایم . حتما شنیدید دست و پا زدن تو باتلاق بیشتر ما رو فرو میبره

و با بی حرکت بودن فرو رفتن خیلی آروم خواهد بود.

شاید با رها کردن افکار بیهوده حتی برای مدت کم هم فرصتی طلایی برای

ما بوجود بیاره که مطمئنا در اضطراب و نگرانی استفاده کردن از این فرصتها

به مراتب خیلی خیلی سخت خواهد بود .


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 14:39 توسط : محمد سیروس
شنبه پنجم مرداد 1387
دنیای دیگر

 

       اینکه کجا هستی مهم نیست !!!

       فقط این مهمه که روحت کجاست

      شاید تغییر در نوع زندگی 

       در اوج گرفتن روح موثر باشه ؟

     چیزی  که هنوز تجربه نکردم


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 17:34 توسط : محمد سیروس
جمعه سوم خرداد 1387
حس قریب

 

 حس قریب و نا آشنایی دارم نمیدونم چه حسی ؟ چرا نمیتونم بشناسمش ؟

چرا سالها با من غریبی میکنه ؟ چرا از درکش عاجزم ؟ سرم سنگینه ! انگار

روی بدنم اضافه ست !!؟ این چه دردیه که سرم رو اذیت میکنه ؟ و میخواد که

نباشه ؟ اگه نباشه چطور با این درد نا آشنا آشنا بشم ؟ اصلا اون درده ؟ یا

اینکه ... !!! اگه درده چرا لذتم داره ؟ مگه این نیست که همیشه درد درد بوده ؟

و لذتی نداره ! راستتی لذت چیه ؟ شاید همون درده ؟ شاید لذت همون عذابه ؟

شاید عذاب عذاب نیست و یک لبخنده ؟ و شاید لبخند همون اشکه ؟ اشک چیه ؟

اشک همون نشانه رنج و عذابه ؟ شاید رنج و عذاب همون احساس شیرینه ؟

شاید دوری و وصاله ؟  نه !!!   این دو  دو راه متتفاوتند !!!  راستی به کجا میرسند ؟

اینقدر میرن که تصور نمیشه کرد و  انگار راه دوتا بوده و مقصد یکی  ! ولی چرا از هم

جداشون میکنم ؟ باز    گفتم جدا !!  و این جدایی همون ...


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 17:35 توسط : محمد سیروس
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387
من ؟

 

ما بدون اینکه بخواهیم تو این دنیا پا گذاشتیم نه اتفاقی بلکه عالم

وجود هستی مقدر کرده که منی که الان هستم باشم !

واقعا کی هستیم ؟ این من کیه ؟

میشه دو جنبه در نظر بگیریم ۱ - جنبه مادی که همون جسم ماست

۲- جنبه غیر مادی که همون روح و احساس ماست

و این جسم ماست که روزبروز فرسوده و پیرتر میشه تا اینکه زمان 

مرگ فرا برسه !!در این زمان سپری شده که اسمش رو گذاشتیم

زندگی  روحمون تغییر مادی نداره و همون احساسی رو که در دوران

کودکی داشتیم تا مرگ مادی همراهمون خواهد بود و تنها احساسی

که میتونه روح رو رشد بده فقط عشق و دوست داشتنه  عشق

بعد زمان و مکان نداره عشق فانی نیست و همیشه در عالم هستی

باقی میمونه باید روحمون رو با عشق و محبت رشد بدیم و شکوفا کنیم

عشق در دوران کودکی و در دوران کهن سالی تفاوتی با هم ندارند

این ما هستیم که از هم جداشون میکنیم فقط حیف که گاهی نمیتونیم این

احساس خوب رو در خودمون پیدا کنیم و بدنبال اون در دنیای بیرون خود

هستیم عشق در درون ماست باید اون رو بشناسیم و شکوفاش کنیم

با ارزوی رسیدن به این احساس شیرین !!


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 17:48 توسط : محمد سیروس
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386
بهشت

 

شادبودن عین دینداری و غمگین بودن عین بی دینی است

از نگاه من قدیسان به هیچ وجه مقدس نیستند چهره شان بسیار

غمگین بی روح و مرده است .چگونه ممکن است به معرفت خدا

رسیده باشند ؟ اگر معرفت خدا چنین غمی به بار می آورد بی ارزش است .

مسئله رفتن به بهشت نیست .آموختن هنر در بهشت بودن است

در هر جا که باشی باید عصاره ی لحظه ی اکنون را برگرفت .

فقط عصیانگران میدانند زندگی چیست و خدا چیست زیرا خدا هسته ی

زندگی است و در حقیقت خدا و زندگی مترادف هم هستند .

                                                        اشو


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:31 توسط : محمد سیروس
سه شنبه شانزدهم بهمن 1386
جاده زندگی

بزرگترین اشکال ما ادمها اینه که دوست داریم ثابت و ساکن باشیم

وحشت داریم از تغییر چون میترسیم موقعیت هایی رو که هر چقدر

هم کم باشه از دست بدیم چقدر رفتن و بیقراری و بی تابی و تغییر

رو دوست دارم حرکت درجاده زندگی که پراز پیچ وخم ودست اندازه

جاده زندگی نمیتونه صاف و هموار باشه اگر به فرض هم اگه باشه

خیلی زود برامون تکراری و یکنواخت میشه و بخواب میریم

خواب رفتن همانا و از بین رفتن و نابود شدن همانا


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 0:7 توسط : محمد سیروس
چهارشنبه پنجم دی 1386
اتفاق

 

گاهی اتفاقهای کوچک و شاید کم اهمیت

       موجب تغییرهای بزرگ در زندگی ما می شود

              و اگه قبول داشته باشیم ذات هستی هدایت کننده

                     آنهاست دیگه از رخدادهایی که از نظر ما خوشایند هم

                           نیست کمترناراحت خواهیم شد و زمین زمان رابهم نمی دوزیم


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 22:14 توسط : محمد سیروس
شنبه نوزدهم آبان 1386
ایکاش

ایکاش غمها غم نبود و لبخندها لبخند بود !

ایکاش دروغها دروغ نبود و راست ها راست بود !

ایکاش زنجیرها زنجیر نبود و گردن حلقه ای !

ایکاش پا بندی نداشت و خاکها خاک بود !

ایکاش زنجیر حلقه ای نداشت و قفس نرده ای !

ایکاش دلها دل نبود و سوختنها سوختن بود !

ایکاش جداییها جدایی نبود و وصلها وصل بود !

ایکاش چشمها چشم نبود و گوشها گوش بود !

ایکاش منها من نبود و هیچها هیچ بود !

ایکاش ! ایکاش !  


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 20:46 توسط : محمد سیروس